مُحاق

خسوف

مُحاق

خسوف

همه‌اش خیال خام است!

نویسندگان
  • ۰
  • ۰

تاملاتی در باب میانه‌ی تابستان (نقد و بررسی اولیه)

Midsommar یا میانه تابستان1، عنوان فیلم موخر آری استر فیلمساز آمریکایی و محصول سال 2019 است که پیشتر با شاهکاری به نام Hereditary من را عمیقاً تحت تاثیر قرار داده بود.

در نگاه اول شاید میدسامر شاهکاری بی نقص به نظرم نیامد، اما فیلم از آن دست فیلم‌هایی است که به قول صادق هدایت، مثل خوره روح را آهسته و در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. صبح پس از اینکه از خواب بیدار شدم حس می‌کردم هردیتری (موروثی) با فرسنگ‌ها فاصله از این فیلم بهتر است، اما الآن با وجود اینکه همچنان موروثی را بیشتر دوست دارم، میانه تابستان را هم کم از شاهکاری بی بدیل نمی دانم. به هر حال به قول آندره برتون فقید و کبیر، زیبایی یا تشنج زاست، یا اصلاً وجود ندارد!

هر دوی فیلم ها برای بررسی و نقد درست نیاز به بازبینی‌های زیاد دارند، اما بر آن شدم تا قبل از هرگونه بازبینی نظرات اولیه خود را اینجا بنویسم.

اولین نظریه‌ای که می‌توان از فیلم برداشت کرد این است که فیلم حول محوریت Grief یا همان سوگ و سوگواری اتفاق می‌افتد. کلیدواژه‌ی سوگ که در میانه‌های فیلم و در سکانسی که یکی از بزرگان روستا در حال توضیح الفبای متون مقدس فرقه‌ (کالت) است برای اولین بار مطرح می‌شود، می‌تواند شالوده اصلی کابوسی باشد که از همان دقایق ابتدایی در ذهن دنی شکل گرفته است. دنی که شخصیت اصلی قصه است، همان ابتدا در اتفاقی تلخ و تکان دهنده، همه‌ی خانواده‌اش را از دست می‌دهد. خواهر دنی که دچار اختلال دوقطبی (Bipolar)  است (و البته خود دنی نیز با توجه به این مسئله می‌تواند مستعد بیماری‌های روانی باشد) پس از فرستادن ایمیلی به دنی، خود و پدر و مادرشان را با دود اگزوز ماشین خفه می‌کند.  قبل از آن در مجموعه سکانس‌هایی رابطه دنی و دوست پسرش، کریسشن (Christian) را می‌بینیم که دنی حس می‌کند بار سنگینی را در رابطه به کریسشن تحمیل می‌کند و از طرفی هم از طرف دوستان کریسشن هم به او القا می‌شود که دنی بار اضافه‌ای بر دوشش است.

پس از ماجرای خودکشی دنی در یک مهمانی در حضور کریسشن مطلع می‌شود که کریسشن و دوستانش برای پایان‌نامه جاش (یکی از دوستان کریسشن)، که دانشجوی رشته انسان‌شناسی است، توسط پله (دوست سوئدی‌شان) به روستای در سوئد که پله اهل آنجاست دعوت شده‌اند. دنی از عدم اطلاعش از این قضیه شوکه می‌شود و در برگشت از مهمانی با کریسشن مشاجره می‌کند. از این سکانس به بعد می‌تواند شروع کابوس دنی در نظر گرفته شود. احتمال دارد دنی و کریسشن رابطه‌شان را پایان داده باشند. در لوکیشن خانه دنی، نقاشی‌های زیادی دیده می‌شود که بعداً نه لزوما مشابه آن‌ها، بلکه نقاشی‌ها و آثار هنری زیادی را می‌بینیم که پیش برنده‌ی کابوس دنی  و در واقع نشان دهنده‌ی تمامی اتفاقات فیلم در ادامه هستند. کابوس از جایی شروع می‌شود که کریسشن دنی را هم به سفر دعوت می‌کند و در این سفر کابوس‌وار (که دقیقاً پیش از ورود به روستا دوربین به صورت کامل وارونه می‌شود)، دنی با آیینی مواجه می‌شود که در آن دو نفر از اعضای خانواده پله (در واقع اعضای فرقه) که به سن 72 سالگی می‌رسند خود را داوطلبانه و از روی رضایت، از بالای قله‌ای پرت کرده و می‌کشند، برای این‌که با سختی‌ها و مصائبی که در ادامه زندگی و در اثر کهنسالی در انتظار آن‌هاست، مواجه نشوند. دنی قبل از اینکه این اتفاق بیفتد دچار استرس سنگینی می‌شود گویی از قبل می‌داند قرار است چه اتفاقی بیفتد. ذکر این نکته ضروری است که تا اینجا همچنان کریسشن در کنار دنی است، مانند زمانی که او با آن فاجعه‌ی خانوادگی روبرو شده بود.

از طرفی در مراسمی در روزی دیگر، دنی (که تنها بازمانده خانواده و رابطه است) به May Queen تبدیل می‌شود، دختری که بیشترین استقامت در رقص را دارد (رابطه خانوادگی و عاشقانه که تنها بازمانده آن دنی است نمادی از استقامت اوست). همزمان با همین مراسم، نوشیدنی‌ای به کریسشن تعارف می‌شود، کریسشن با وجود اینکه اول نمی‌خواهد آن را مصرف کند (نوشیدنی حاوی ماشروم یا قارچ یا مواد مشابهی است که کریسشن را به سفر روانگردان می‌برد)، ولی پس از تضمین یکی از دختران فرقه آن را می‌نوشد. این می‌تواند نمادی از مشاوره‌های دوستان کریسشن در ارتباط با رابطه او با دنی باشد و اینکه حداقل دنبال کسی برود که از رابطه سکس می‌خواهد و برایش بچه بیاورد(دیالوگ‌های مارک را به خاطر بیاورید)! دقیقاً همین اتفاق برای کریسشن می‌افتد، و کریسشن در رابطه‌ی جنسی منزجرکننده‌ای که با مایا در حضور تعداد زیادی از زنان میانسال و پیر فرقه دارد، او را باردار می‌کند.

قبل از این دو مراسم در دو اتفاق مجزا، مارک و جاش هم به دلایلی کشته می‌شوند، و طبق آیین فرقه باید 4 نفر از مهمان‌ها و 4 نفر هم از اعضای فرق کشته شوند، و نفر نهم با انتخاب دنی کشته خواهد شد، و چه کسی بهتر از کریسشن که دنی انتقام خود را از او بگیرد. در نهایت نه نفر در خانه مقدسی که کسی اجازه ورود به آن را نداشت قرار داده شده و سوزانده می‌شوند و دنی که اوضاع روحی مناسبی ندارد، در پایان در قابی دیده می‌شود که لبخندی به نشانه رضایت بر چهره دارد. بدین ترتیب دنی به کابوس خود پایان می‌دهد و علاوه بر توجیهی که برای مرگ اعضای خانواده‌اش می‌یابد، از دوست پسر سابقش نیز انتقام سختی می‌گیرد...

 

کلیدواژه‌ی دیگری که برداشت دیگری از فیلم را ممکن می‌سازد، #انسان‌شناسی یا #Anthropology است. از این منظر فیلم بیانیه‌ای است تلخ و تاریک، از تاریخ و فرهنگ تمدن انسان. در نمایی از فیلم در یک مرغداری، سایمون در حالیکه پوستش را از پشت کنده‌اند و شش‌هایش را از پشت خارج کرده اند و او را از پشت از سقف آویزان کرده‌اند نفس می‌کشد و زنده است، چشم‌هایشرا با گل پوشانده‌اند.

کریسشن بعد از رابطه جنسی منزجرکننده‌اش با او مواجه شده و می‌فهمد که برخلاف گفته اکثریت اعضای فرقه، سایمون روستا را ترک نکرده بلکه فرقه به نحوی در حال بهره‌کشی از اوست. وقوع این سکانس در مرغداری فرقه نکات زیادی را گوشزد می‌کند و نمادی است از بهره‌کشی انسان در طول تاریخ،  که از هم نوع خود و گونه‌های دیگر جانوران اتفاق افتاده و می‌افتد. نقش اعضای کالت در خبرپراکنی فرار سایمون و نامزدش هم نمادی از پروپگاندای رسانه‌ای است از روزگاران کهن تا به امروز. انسان از زمانی که به قدرت رسید، با این دو ابزار بر سلطه خویش بر طبیعت و بهره‌کشی حداکثری از آن، برای حفظ و تداوم قدرت و نسلش ادامه داده است، و کلیه مراسماتی و آیین‌هایی که در روستا و در فرقه می‌بینیم به نوعی نشان‌دهنده این موضوع است. حتی در فیلم به نمادهای مسیحیت و بهره‌کشی از انسان توسط مذهب هم اشارات زیادی شده است.

 

1- فیلم نام و شاید بخشی از داستان اصلی (یا تمامش را) از فیلمی دانمارکی/سوئدی با نام مشابه، Midsummer، الهام گرفته است.

2- فیلم در درجه اول یادآور آثار میشاییل هانکه است، سرشاراز نمادهای انتقادی به تاریخ و فرهنگ تمدن انسان، و البته با همان المان‌های خشونت و مازوخیست که از هانکه می‌شناسیم. در درجه بعدی شباهات زیادی به آثار دیگر فیلمساز مستعد آمریکایی، جوردن پیل دارد. البته که نباید از شباهت کابوس‌ فیلم به کارهای استاد دیوید لینچ، بالاخص Mulholland Dr. و Lost Highway به سادگی گذر کرد.

  • مرتضی حقانی
  • ۰
  • ۰

سال اول دانشگاه بودم، زیر زمین خانه‌ی پدربزرگ، در همسایگی یک پسر دایی نه چندان دلچسب (نه اینکه بچه بدی باشد یا از او بدم بیاید ولی هیچ زمانی را به یاد ندارم که با او به اصطلاح مچ باشم)! یک خط تلفن کشیده بودم تا اتاق خودم، نه که درست و حسابی کابل‌کشی شده باشد، یک کابل همینطوری کشیده بودم آورده بودم داخل اتاق، ول هم بود، گمانم با یکی دو تا میخ دوپا در کل مسیر ۱۵-۲۰ متری سر و تهش را هم آورده بودم. آن وقت‌ها خبری از ADSL نبود، اینترنت همراه که هیچ، موبایل هم اگر داشتی خیلی خفن محسوب می‌شدی، خبری هم از تالیا و ایرانسل نبود هنوز، خلاصه اینترنت که تازه ۲ ۳ سالی بود به خانه‌های عموم راه پیدا کرده بود، از طریق Dial Up بود، با همان صدای نوستالژیکش. عصرهای بهاری و تابستان را یادم می‌آید، وقتی که از دانشگاه برمی‌گشتم، آلبوم نقاب سیاوش قمیشی که نسبتاً جدید بود را پخش می‌کردم، می‌رفتم پای چت‌روم‌های یاهو مسنجر، دیگر همه کاری می‌کردیم، از مخ‌زنی تا بوت کردن ملت از روم‌ها و هک کردن با ساب سون  که این آخری مهم‌ترین مرحله‌اش جا زدن خودت جای یک دختر بود تا مرحله اول که Social Engineering باشد را به درستی انجام دهی. گاهی که پدربزرگ و مادربزرگ می‌رفتند سفر، پسرخاله‌جان از شمال می‌آمد و عشق می‌کردیم، با همان اینترنت ذغالی دایال آپ جدیدترین آهنگ‌های Bomfunk MC's را دانلود می‌کردیم و آنقدر گوش می‌دادیم که حالمان بد شود (آن وقت‌ها خوراکمان eMule بود هنوز خبری از تورنت نبود.)، سیگار وینستون پایه بلند می‌کشیدیم (از تابستان سوم دبیرستان با هم شروع کرده بودیم، خیلی کم، تک و توک، تفریحی!)، می‌رفتیم بازارهای کامپیوتری جدیدترین بازی‌های را دید می‌زدیم، یکی دو تا می‌خریدیم که تست کنیم و خیلی وقت‌ها هم تفریحات چت رومی مشترک... بوت کردن را یادش دادم ولی یک بار سوتی بدی داد و ID اصلی‌اش بن شد، شاید بدترین حس دنیا! چون خودم هم بعدترها با یک کلیک اشتباه این بلا سرم آمد، mori_5275 عزیزم رفت...

من همیشه اواخر بهار و اوایل تابستان را بی‌اندازه دوست داشتم، از زمانی که مدرسه‌ها تعطیل می‌شد، می‌رفتم توی حیاط و برای مادرم بهار نارنج جمع می‌کردم، که برایمان مربا و شربت درست کند، از همان روزها عاشق عصرهای خرداد و تابستان شدم. بعدترها کلی خاطره با پسرعمه‌ها و پسرخاله و خیلی از دوستان کودکی، بعدترش که رفتیم قم با بچه‌های قم، پاسور بازی و قلیان کشی و فوتبال جورابی و کلوپ پلی استیشن که از زیر بار درس و کتابخانه  و کنکور فرار کنیم، بعدترش دوباره خاطرات خانه پدربزرگ با پسرخاله و دوست‌دخترهای تلفنی که فقط یکی‌شان را دیدم، آن هم فقط یک بار، بعدترش خاطرات مغازه پسرعمه و ماشین پدر را  پیچاندن و صبح‌ها که پسرعمه نبود مغازه را به گند کشیدن با فامیل‌های مشترک، الان هم هرزچندگاهی یاد آن روزها که می‌افتم، نقاب قمیشی را پخش می‌کنم، یا چندتایی آهنگ از DJ Bobo یا Bomfunk MC's، می‌روم به بهترین روزهای زندگی، به بی‌دغدغه‌ترین‌هایش، به تعبیر عامیانه به‌تخمم‌ترین‌هایش! 


  • مرتضی حقانی
  • ۰
  • ۰

ترجمه‌ی مقاله‌ی BBC Earth

بسیاری از مارها کشنده هستند، پس  شاید اگر ترسی مادرزادی از آن‌ها داشته باشیم قابل توجیه باشد. ولی یک آزمایش جدید مدرک دیگری است بر اینکه نوزادان از مار هراسی ندارند. تصور کنید که نوزادی را به همراه یک مار و یک عنکبوت در یک اتاق قرار دهیم. آیا با این موجودات بازی می‌کند یا آن‌ها را کاملا به حال خودشان رها می‌کند؟ این یک سوال فرضی نیست بلکه پژوهشگران ترس فعالانه به دنبال پاسخ آن هستند. 

کاملا مشخص است که نوزادان حیوانات زنده را به نوع عروسکی‌شان ترجیح می‌دهند. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد این قضیه در مورد مارها و عنکبوت‌ها نیز صادق است. پژوهش‌هایی از این دست، چشم‌اندازی جدید ار طبیعت ترس و چگونگی شکل‌گیری آن به ما می‌دهند. بر اساس پژوهش‌های جودی دلوچ، هراس‌پژوه دانشگاه ویرجینیا در شارلوتس‌ویلِ ایالات متحده که البته در پژوهش جدید نقشی ندارد، مار هراسی یکی از عمومی‌ترین و شدیدترین ترس‌های دنیاست.

ساده‌ترین نظریه که بسیاری از مردم هم آن را پذیرفته‌اند این است که ما به صورت مادرزادی از مارها می‌ترسیم. ایده این است که چون برخی مارها کشنده هستند، ما برای ترسیدن از آن‌ها تکامل یافته‌ایم. ظاهرا در همین راستا، تصاویری از مارها به همراه صداهای ترسناک یا شادی‌آور به نوزادان 11 ماهه نمایش داده شد. نوزادان به تصاویر مارها هنگامی بیشتر خیره شدند که صدای ترسناک می‌شنیدند.

پژوهشی دیگر به کمک چهره‌های ترسناک در مقابل چهره‌های شاد به نتایج مشابهی رسید، که باعث شد فکر کنیم نوزادان ترس را با مارها ارتباط می‌دهند. به هر حال این پژوهش‌ها مدارک مستحکمی نبودند، و ما نمی‌توانیم از کودکان بپرسیم که آیا واقعا از مارها می‌ترسند یا نه؟

پژوهشی جدید دوباره واکنش نوزادان به مارها را ارزیابی کرده است. مولفان این پژوهش سعی دارند این نظریه را که نوزادان، و در نتیجه خود ما، به صورت مادرزادی مارهراسی داریم تغییر دهند. این گروه واکنش‌های فیزیولوژیکی نوزاد هنگام مشاهده‌ی فیلم‌هایی از مارها و فیل‌ها را اندازه‌گیری کردند، در کنار هر دو صدای ترسناک و شاد. سپس آن‌ها نوزادان را تحریک می‌کردند تا ببینند آن‌ها چه واکنشی از خود نشان می‌دهند. آن‌ها به نوزادان یک "کاوشگر جاخوردن1" را نمایش می‌دادند، که در این مورد یک نور بسیار روشن غیرمنتظره بود هنگام تماشای فیلم. جاخوردگی‌ای از این دست اگر نوزادان پیش از آن ترسیده باشند، شدیدتر است: دقیقا مانند زمانی که ما فیلم ترسناک می‌بینیم، و بیشتر از جا می‌پریم، اگر نگران و عصبی باشیم. یکی از نویسندگان مقاله، ونسا لوبو، از دانشگاه راتگرز در نیوجرزی ایالات متحده می‌گوید: «چیزی که ما از واکنش یکه‌خوردن اون‌ها فهمیدیم اینه که وقتی که فیلم مار رو می‌دیدن شدیدتر نبود، حتی وقتی در کنارش یه صدای ترسناک هم پخش می‌شد." 

یافته‌های این پژوهش در مجله‌ی روانشناسی تجربی کودکان چاپ شده است.

عملا واکنش یکه‌خوردن نوزادان کمتر بود. واکنش قلبی آن‌ها هم کمتر بود، که نشان می‌دهد نوزادان نترسیده بودند. به عبارت دیگر، با وجود آن‌که نوزادان توجه بیشتری به مارها کردند، اما این توجه منجر به ترسیدن نشد. لوبو انتظار چنین نتیجه‌ای را داشت. نوزادان انسان و میمون علاقه بیشتری به مارهانسبت به  سایر حیوانات از خود بروز می‌دهند، که نشان می‌دهد مارها یک جورهایی ویژه و خاص هستند.

این علاقه و توجه بیش از اندازه به مارها به سادگی پتانسیل تبدیل شدن به ترس در شرایط خاص را دارد. نوزادان مار هراسی مادرزادی ندارند، دلوچ تایید می‌کند. «بلکه، یک آمادگی برای یافتن مارها و واکنش سریع به آن‌ها دارند.» به عنوان نمونه، پژوهش‌ها نشان دادند که نوزادان خیلی زود حضور مار را در یک عکس در کنار بسیاری از عکس‌های بدون مار تشخیص می‌دهند.

خیلی زودتر از آن‌که این ترس نهادینه شود، برای لوبو روشن است که ترس از عنکبوت‌ها و مارها به صورت فرهنگی منتقل می‌شود. «ما خیلی زود واکنش‌های مشخصی به مارها نشان می‌دهیم، که یعنی آن‌ها ویژه هستند، ولی به نظر نمی‌رسد این موضوع به شکل‌گیری ترس از همان ابتدا ارتباط داشته باشد،» او می‌گوید. «ممکن است توجه و علاقه‌ی بیشتر به چیزی فرآیند فراگیری ترس را در آینده ساده‌تر کند. باعث می‌شود آسان‌تر بترسیم.» لوبو می‌گوید این نشانه‌ی خوبی است که ما در راستای هراس مادرزادی از چیزهای خاصی تکامل نیافته‌ایم. «این‌که ترس‌های نهادینه داشته باشیم نشانه‌ی تطابق‌پذیری نیست،» او می‌گوید، زیرا این باعث می‌شود یک نوزاد میل به کاوش به چیزهای تازه را از دست بدهد. به جای آن، ما برای یادگیری سریع ترس از پیزهای خطرناک تکامل یافته‌ایم.

==

1 Startle Probe



پ.ن: آنطور که من این مطلب را فهمیدم، البته با مطالعه‌ی منابع دیگر مثل این، این است که گونه‌ی فعلی انسان، و حتی میمون‌هایی که الان منقرض نشده‌اند، از همان کودکی توجه خاصی به مارها دارند و قابلیت شناسایی سریع مار را دارا هستند. با توجه به نظریه تکامل، و با توجه به اینکه گونه‌های فعلی از نخستی‌هایی که همه از آفریقا، که مرکز مارهای سمی و کشنده است، تکامل یافته‌اند، انسان‌ها و میمون‌هایی که ژن شناسایی سریع مار را دارا بودند، پس از اینکه به صورت فرهنگی یا تجربی از خطرات مارها آگاه می‌شدند، راحت‌تر می‌توانستند از خودشان در مقابل آن‌ها محافظت کنند، پس امکان زنده ماندشان بیشتر بود، و به همان نسبت امکان تولید نسل و انتقال ژنشان به نسل‌های بعدی. این یک مثال بسیار جذاب فرگشت یا تکامل است! جالب است بدانید مارها هم به سرعت در برابر انسان حالت آماده‌باش به خود می‌گیرند، و همچنین از قابلیت تمایز و تشخیص انسان‌ها برخوردار هستند. مارها دارای شخصیت‌هایی نظیر بی‌باکی، خجالتی، آغوش گیرنده و گوشه‌گیر می‌باشند.آن‌ها با شما ارتباط مراوده می‌کنند. آن‌ها بسیار پیچیده‌تر از آنی هستند که به نظر می‌رسند، و ترس ما از مارها (حداقل 1/3 از جمعیت جهان دچار مارهراسی  یا Ophidiophobia هستند که بیشترین نوع هراس گزارش شده است)، در کنار شناسایی سریع آن‌ها شاید یکی از اصلی‌ترین دلایلی باشد که من و شما الان اینجا این مطلب را نوشته یا می‌خوانیم، یعنی دلیل اصلی بقاء گونه‌ی انسان! چیزی که البته درباره‌ی موجودات دیگری مثل حشرات و به ویژه عنکبوت‌ و عقرب نیز صادق است.

  • مرتضی حقانی
  • ۱
  • ۰

ترجمه‌ی مقاله‌ای از BigThink

پیرمرد در حال نواختن گیتار

یادتان می‌آید وقتی بچه بودید تعطیلات تابستان گویی سال‌ها طول می‌کشید و یا دقایق آخر روزهای مدرسه، ساعت‌ها؟ الان به نظر می‌آید روزها به سرعت برق و باد می‌گذرند، و تعطیلاتی که روزها یا هفته‌ها طول می‌کشید گویی در چند ساعت تمام می‌شوند. این یک تجربه‌ی انسانی همگانی است. البته که سن ما تاثیری روی گردش زمین به دور خورشید ندارد. پس چرا به نظر می‌رسد زمان هرچه بیشتر عمر می‌کنیم سریع‎تر می‌گذرد؟ نظریه‌های بسیار زیادی وجود دارند که بینشی کلی به ما می‌دهند. ولی هنوز یک قانون مشخص علمی یافت نشده است.

در سال 1877، "نظریه‌ی نسبت1" متولد شد، که می‌گوید که ما بازه‌های زمانی را نسبت به کل مدت زمانی که زنده بوده‌ایم مقایسه می‌کنیم. نام دیگر این نظریه، "نظریه‌ی تناسب2" است، ایده‌ی کلی این است که هر چه سن‌مان افزایش می‌یابد، حس ما به زمان حال در مقایسه با کل چرخه‌ی زندگی‌مان کوتاه‌تر به نظر می‌رسد. پس در کودکی، یک سال به سادگی به اندازه‌ی بی‌نهایت طول می‌کشد چون بخش عمده‌ای از کل زمانی که زنده بوده‌ایم را در بر می‌گیرد.

همچنان که سال‌ها می‌گذرند، چون تعداد بیشتری از آن‌ها را پشت سر گذاشته‌اید، یک سال دیگر به نظر کمتر قابل توجه می‌آید. شما توجه کمتری به آن می‌کنید و در زنجیره‌ای از سال‌ها محو می‌گردد، که باعث می‌شود فکر کنید زمان سریع‌تر می‌گذرد. ویلیام جیمز در سال 1890 در کتابش با نام "اصول روانشناسی"، این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد - هر چه پیرتر می‌شویم تجربیات بدیع کم و کمتری برایمان اتفاق می‌افتد، و برای همین گویی زندگی تندتر پیش می‌رود.

برخلاف جوانان که همه‌چیز را با رنگی نو می‌بینند، هر چه سنمان بالا می‌رود، کمابیش با همه‌ی جنبه‌های محیط آشنا می‌شویم، بنابراین نکته‌بینی کم کم از بین می‌رود. جیمز به خوبی اشاره می‌کند، «روزها و هفته‌ها به آرامی محو می‌شوند...سال‌ها تهی شده و نابود می‌گردند.» برای همین است که اولین سفر بزرگ‌تان در دوران کودکی به دریا، فرضاً در دو هفته، به نظر ماه‌ها طول کشیده است، چون سرشار از ماجراجویی‌های تازه است. ولی اگر در 20 سال گذشته به همان ساحل رفته‌اید، هنوز روی صندلی راحتی‌تان ننشسته‌اید که وقت برگشتن به خانه فرا رسیده است.

برخی روانشناسان به یاد جیمز این پدیده را بررسی کرده‌اند. والاک و گرین در دهه‌ی 60 میلادی درک جوانان 18 تا 20 ساله از زمان  را با شرکت‌کنندگان 71 سال به بالا مقایسه کردند. هر گروه با یکسری تشبیهات پیشنهادی پژوهشگران مواجه می‌شد. افراد جوان بیشتر تمایل به انتخاب تشبیهات ثابت و تغییر ناپذیر برای زمان داشتند، در حالی‌که افراد پیر آن‌هایی را که به سرعت و تندی مربوط می‌شد انتخاب می‌کردند.


فقدان تازگی و شگفتی یکی از نظریات درباره‌ی افزایش سرعت زمان با بالا رفتن سن است.

همان‌گونه که نظریات وابسته اشاره می‌کنند، بین 15  تا 25 سالگی بیشتر تجربیات شکل‌دهنده‌ی شخصیت ما اتفاق می‌افتند، همچون اولین بوسه، اولین عشق، و الی آخر. این باعث ایجاد یک "برآمدگی خاطرات3" می‌شود. هرچه از این برآمدگی دورتر می‌شویم، فکر می‌کنیم زمان تندتر می‌گذرد.

این جریان با پدیده‌ای به نام «تلسکوپی» مرتبط است، که گمان می‌کند «اتفاقات مهم به زمان حال نزدیک‌تر از آن‌چه واقعا هستند به نظر می‌رسند.» به عنوان نمونه، در آوریل سال گذشته، دوستی مرا با این حقیقت روبه‌رو کرد که کرت کوبین بیش از 20 سال است که مرده است. من از این خبر آشفته شدم. موسیقی‌دان برجسته‌ی نسل من، گویی همین دیروز بود که خبر خودکشی غم‌انگیزش را از اخبار شنیده بودم.

در سال 2005 دو پژوهشگر آلمانی دانشگاه لودویگ-ماکسیمیلیان مونیخ پژوهشی پیشگامانه در زمینه‌ی درک از گذر زمان انجام دادند. 499 فرد بین 14 تا 94 ساله در این پژوهش شرکت کردند. در بخش اول، از داوطلبان خواسته شد که به یکسری سوال درباره‌ی اینکه زمان تند یا کند می‌گذرد پاسخ دهند. پاسخ‌ها از "خیلی آرام" تا "خیلی تند" متغیر بودند.

شرکت‌کنندگان بین 20 تا 50 سال گذر زمان را با تندی و سرعت درک می‌کردند. شگفت‌انگیز آن‌که این پدیده تا 90 و چند ساله‌ها ادامه داشت. پژوهشگران معتقدند نیازهای آموزشی، شغلی و خانوادگی افراد بین 20 تا 50 سال منجر به «فشار زمان» گردیده، احساسی که شخص مسئولیت‌های زیادی دارد و زمان کافی برای انجام دادن آن‌ها ندارد. این دلیلی است که فکر می‌کنیم زمان سریع‌تر از قبل می‌گذرد، به ادعای پژوهشگران. پژوهش‌های آتی نشان دادند که «فشار زمان» در حقیقت یک پدیده‌ی فرافرهنگی4 است.

نداشتن زمان کافی برای انجام وظایف و مسئولیت‌ها یا «فشار زمان» ممکن است باعث توهم گذر سریع‌تر زمان شود.

قطعا زیست‌شناسی ما هم در این قضیه نقش دارد، به‌ویژه سوخت و سازِ ما. هر چه پیرتر می‌شویم سوخت و ساز ما کندتر می‌شود. تنفس و ضربان قلب ما همین مسیر را می‌پیمایند. سوخت و ساز تندتر شاید منجر به تجربه‌ی نشانه‌های زیستی بیشتری گردند، که احساس گذر رمان را تحت تاثیر قرار می‌دهند، و باعث می‌شوند زندگی واضح‌تر به نظر برسد و کندتر حرکت کند، در حالی‌که نشانه‌های زیستی کمتر ممکن است باعث کاهش طراوت شوند.

توضیح شیمیایی‌عصبی5 آن در سطح دوپامین مغزمان نهفته است. دوپامین پیام‌رسانِ عصبی‌ِ سرخوشی است که احساس خوشبختی و پاداش به ما می‌دهد. هر چه پیرتر می‌شویم، سطح دوپامین به طور یکنواخت کم می‌شود. این در کنار نبودن انگیزه‌های نو ممکن است روی دید ما از گذر زمان تاثیر بگذارد.

یکی از چیزهایی که پدر و مادر از آن لذت می‌برند، دیدن صورت کودکشان است، زمانی‌که با چیزی برای اولین بار مواجه می‌شود. پدر و مادرها به طور غیرمستقیم همان احساس را تجربه می‌کنند. برای طولانی کردن تجربیات لذت‌بخش در زندگی شخص و جلوگیری از گذر تند آن‌ها، می‌توانیم از حواسمان6 برای این‌که کاملا در زمان حال بمانیم استفاده کنیم. همچنین می‌توانیم با به‌کارگیری خاطرات و تجربیات خوب گذشته مجددا درخشش آن‌ها را حس کنیم، و یا برای آینده برنامه‌ریزی‌شان کنیم و به صورت دوره‌ای بیاندیشیم که چقدر لذتبحش خواهد بود. این ساختن هیجان به نوعی گذر زمان را کندتر می‌کند.

روش دیگر، به طرز آگاهانه در زمان حال بودن با تمرین تمرکز حواس است. وقتی مغز ما برانگیخته می‌شود، زمان به نظر کندتر می‌گذرد. یادگرفتن چیزهای جدید یا شرکت در تجربیات نو می‌تواند گذر زمان را کندتر کند. کلام عاقلانه‌ی فریس بولر را مد نظر قرار دهید، «زندگی مثل برق و باد می‌گذرد. اگرهر چند وقت یکبار نایستید و اطرافتان را نگاه نکنید، ممکن است از دستش بدهید.»

==

1 Ratio Theory

2 Proportional Theory

3 Reminiscence Bump

4 Cross Cultural

Neurochemical

6 Senses

پ.ن: درباره‌ی نظریه‌ی فشار زمان، به اعتقاد من به تنهایی پاسخگو نیست، البته قطعا تاثیرگذار است ولی در کنار بقیه نظرات می‌تواند نقش ایفا کند.


  • مرتضی حقانی
  • ۱
  • ۰

ترجمه‌ی مقاله‌ای از سایت BigThink.


اِرواین دانِلد اِچ. هافمَن، استاد علوم شناختی دانشگاه کالیفرنیا، شک دارد که واقعیت همان چیزی باشد که ما فکر می‌کنیم. او می‌گوید، ما در یک ساختار ذهنی زندگی می‌کنیم، یک تخیل مفید، که اختراع خودمان است. مشکل این نیست که این ممکن است نمایش حقیقی واقعیت نباشد - در واقع، شاید لازمه‌ی فرگشت (تکامل) باشد. پژوهش او، «انتخاب طبیعی و ادراکات حقیقی» در کنار خیلی مسائل دیگر نتیجه می‌گیرد که «اطلاعات ادراکی (آگاهی از اطلاعات حسی و فهم آن‌ها) توسط انتخاب طبیعی شکل می‌گیرند که بازتاب‌دهنده‌ی سودمندی و کاربردپذیری باشند، نه نمایش حقیقت.»

خوانندگان همیشگی Big Think ممکن است اشخاص دیگری مثل آلوا نوی را به‌یاد بیاورند، شخصی که اعلام کرد ذهن ما دنیاهای ما را می‌سازد. همانطوری که نوی نوشته، چیزی که می‌بینیم نوری است که از اشیاء بازتابیده می‌شود، نه خود اشیاء. چه کسی می‌داند سبزه واقعا چه شکلی است؟ ما فقط می‌دانیم که چیزی است که همه‌ی رنگ‌ها را جذب می‌کند به جز سبز. وقتی جسمی نوسانی در فشار هوا ایجاد می‌کند که توسط یک واسطه به گوش ما می‌رسد که در آنجا رشته‌های بسیار کوچک را تحریک می‌کند، آن نوسان را به عنوان یک صدا می‌شنویم. هر دو نمونه را می‌توان تنها مکانیک دیدن و شنیدنمان تصور کرد، ولی حقیقت همان است، ما مستقیما چیز زیادی درک نمی‌کنیم. دنیایی که فکر می‌کنیم در آن زندگی می‌کنیم داستانی است از تجربیاتی که با این دو و سایر حواسمان داشته‌ایم. و از آنجایی که ما از درک الکتریسیته، امواج وای-فای، رنگ‌ها یا میدان‌های مغناطیسی که سایر حیوان‌ها درک می‌کنند ناتوانیم، چه کسی می‌داند که چه چیزهایی دیگری درست جلوی چشمانمان است که درک نمی‌کنیم؟ منطقاً، چرا خیال می‌کنیم که ما به اندازه‌ی کافی واقعیات را درک می‌کنیم که در ازای آن بتوانیم فهم درستی از حقیقت آن داشته باشیم؟

نتیجه‌گیری هافمن درباره‌ی واقعیت عمدتا از مکانیک کوانتومی حاصل می‌گردد، جایی که سیستم‌ها تنها زمانی تعریف می‌شوند که مشاهده شوند. بر اساس گفته‌ی فیزیکدان معاصر جان ویلر،  «این دیدگاه که جهان در شرایط عادی مستقل از ما "وجود دارد" دیگر قابل تایید نیست.» هافمن تاسف می‌خورد که کسانی‌که در زمینه‌ی عصب‌شناسی و فلسفه ذهن کار می‌کنند عمداً پیشرفت‌های فیزیک کوانتوم را نادیده می‌گیرند. او در گفتگویی یا مجله‌ی آتلانتیک گفته که "آن‌ها از اینکه ویژگی‌های کلاسیک فعالیت‌های عصبی مستقل از مشاهده‌گر است مطمئن هستند، نرخ جهش پالس‌ها، قدرت اتصال سیناپس‌ها، حتی شاید ویژگی‌های حرکتی. هه‌ی این‌ها مفاهیم کلاسیکی بر اساس فیزیک نیوتونی هستند، که در آن زمان مطلق است و اجسام به صورت مطلق وجود دارند. بنابراین عصب‌شناسان و فیلسوفان ذهن گیج می‌شوند که چرا نمی‌توانند به پیشرفتی دست پیدا کنند.»


پژوهش «انتخاب طبیعی و ادراکات حقیقی» پاسخی بود به آن‌هایی‌که مدافع این نظریه بودند که اگر ما واقعیت بیرونی را درک نمی‌کردیم سال‌ها پیش منقرض شده بودیم. موضع هافمن که توسط پژوهش او تایید می‌شود، این است که ساختن یک جهان‌بینی کاربردی پیش‌نیاز بقاست - تصویری از جهان که موجودی را زنده نگه می‌دارد مهم‌تر از واقعیت عینی دقیق است. (اگر اساسا" قابل بحث باشد.)

ساختارهایی که ما می‌سازیم شاید به معنی واقعی کلمه حقیقی نباشند، اما خودش میگوید، «من این نشانه‌ها را ایجاد کردم که مرا زنده نگه دارند، پس باید آن‌ها را جدی بگیرم. ولی این یک نقص منطقی است که فکر کنیم چون باید آن‌ها را جدی بگیریم، پس باید آن‌ها را حقیقی تصور کنیم.» چیزی که او به عنوان قطارها و مارها معرفی می‌کند، می‌گوید، «مارها و قطارها، مانند ذرات در فیزیک، خصوصیاتی مستقل از مشاهده‌گر بیرونی ندارند. ماری که من می‌بینم توصیفی است که توسط سیستم حواس من ساخته شده تا من را از پیامدهای متناسب با کارهایم آگاه کند.»

جا دارد به این نکته اشاره کنیم که اگر اجسام عمومی که ساخته‌های شخصی نیستند وجود ندارند، علم به مشکلی برمی‌خورد:

«ایده‌ی کاری که می‌کنیم اندازه‌گیری اجسامِ در دسترس همگان است، این ایده که وجود و هستی نتیجه‌ی این حقیقت است که من و شما می‌توانیم یک جسم را دقیقا در شرایط یکسان با نتایج مشابه اندازه‌گیری کنیم - بر اساس مکانیک کواتنومی کاملا واضح است که این ایده را باید فراموش کنیم. فیزیک به ما می‌گوید که اجسام فیزیکی عمومی وجود ندارند.» هر چه باشد، "مارها و قطارهای من بازنمایش‌های ذهنی من هستند؛ مارها و قطارهای شما بازنمایش‌های ذهنی شما.»

اینطور نیست که هافمن واقعیت‌های ساختگی شخصی ما را بی‌ارزش قلمداد کند. در حقیقت، این‌ها تنها چیزهایی است که داریم، ولی هر چه باشد واقعی بودن از نظر ما خیلی از حقیقی بودن دور است. «من ادعا می‌کنم تجربیات تنها سکه‌ی حقیقی قلمروی هستی هستند. تجربیات زندگی روزمره - احساس واقعی من از سردرد، طعم واقعی شکلات برای من - واقعا گوهره‌ی نهایی واقعیت هستند.» و این فقط و فقط متعلق به اوست.

=

پ.ن: همانطوری که در پست قبلی اشاره شد، احساس واقعی شخصی از سردرد یا طعم شکلات برای هر کس می‌تواند یکتا باشد و بازهم نمایش حقیقی نیست، بنابراین توجیه انتهای مقاله بر اساس منطق خود مقاله زیر سوال است و بعید می‌دانم نویسنده‌ی پژوهش اصلی نظراتی مشابه داشته باشد.

  • مرتضی حقانی
  • ۱
  • ۰


ترجمه مقاله‌ای از BigThink

چند تا رنگ نام ببرین. از رنگ‌های اصلی شروع کنین. چند تا تونستین بگین؟ شش تا، هفت تا؟ اگه انگلیسی صحبت کنین، احتمالا همون تعداد. اگه زبان اصلی دیگه‌ای دارین، بیشتر یا کمتر.

اگه انگلیسی صحبت کنین رنگین کمان هفت رنگه. ولی اگه روسی حرف بزنین، ممکنه بگین بیشتر، چون زبان روسی برای آبیِ روشن و تیره واژه‌های متفاوتی داره. مجارها قرمز رو دو بخش می‌کنن. اگه به زبانی صحبت کنین که رنگ‌های کمتری داره، شاید بگین رنگین کمان کمتر از 7 رنگ داره. به‌عنوان نمونه اگه به زبانی صحبت کنین که برای "آبی" واژه‌ای نداشته باشهممکنه اصلا نتونین فرق بین آبی و سبز رو بفهمین.

این نتیجه‌ی عجیبیه که پژوهش‌های فزاینده درباره‌ی زبان و شناسایی رنگ گرفتن. همه‌شون در اصل یه جور هستن، پژوهشگرها به یه آدم یه سری عکس رنگی نشون میدن، که یکیشون یا بقیه یکی نیست، بعد ازش می‌خوان اون رو پیدا کنه. برای کسی‌که تو فرهنگی بزرگ شده که واژه‌ای برای جداسازی آبی از سبز نداره، خیلی سخته، اگر نگیم غیرممکنه، که آبی روشن رو در کنار سبز از هم تشخیص بده.

انگلیسی زبان‌هایی که آزمایش روشون انجام شده، براشون سخت بوده که پرده‌های روشن‌تر و تیره‌تر سبز رو پیدا کنن، چون زبان انگلیسی برای این طیف گسترده‌ی نور فقط یه واژه داره. حتی اگه اختلاف دو پرده‌ی رنگ سبز خیلی باشه، یا حداقل به بزرگی رنگ‌های دیگه باشه، مثل نارنجی و قهوه‌ای.

این ایده‌ تکان‌دهنده‌س، ولی با پژوهش‌های زبان‌شناسی که نشون میدن بیشتر زبان‌ها با تعداد واژگان کمتری برای زبان‌ها شروع کردن و در ادامه به اون‌ها اضافه کردن، و آبی معمولا آخر از همه اضافه شده، همخونی داره. مثلا در یونان باستان، آبی رو متمایز با سایر رنگ‌ها نمی‌دیدن. هومر به دریا میگه "شرابی-تیره" به جای آبی. استفاده‌ی او از رنگ به عنوان توصیف‌گر هم عجیبه، به ندرت از الفاظ رنگی غیر از سفید و مشکی استفاده می‌کنه.

دلیلش اینه که زبانشون جلوی اینکه رنگ رو ببینن گرفته؟ یا نمی‌تونسته رنگی رو که می‌دیده شرح بده؟

این مشکل بزرگیه، که به فلسفه‌ی زبان برمی‌گرده. بالاخره از کجا بدونم که وقتی دارم آبی می‌بینم، دارم همون چیزی رو "می‌بینم" که شما می‌بینین؟ فکر کنین دارم آسمون رو اون رنگی می‌بینم که شما بهش می‌گین "بنفش" ولی توافق کردیم که بهش بگیم آبی؟ اگه همه همین‌طوری باشن چی؟

یا شاید مغز ما تصمیم گرفته رنگ‌های رو پردازش کنه ما فکر کردیم به اندازه کافی مهم هستن که اسمی داشته باشن؟ این می‌تونه به روشن کردن پژوهش‌هایی درباره‌ی آدم‌هایی که آبی رو پیش روشون نمی‌بینن کمک کنه. و البته، آیا به این معنیه که دیدن دنیایی از رنگ‌های درخشان رو از دست می‌دیم چون براشون واژه نداریم؟

راه حل چیه؟

یه پژوهش تو انگلستان تو سال 2008 پیشنهاد جالبی داره. تو این پژوهش به اشخاص مورد مطالعه عکس یه رنگ رو به هر یک از چشم‌های راست یا چپ نشون میدن، با این هدف که ببینن تصویر با بخشی از مغز که به زبان ارتباط داره پردازش می‌شه یا نه. بعد ازشون خواسته شد یه رنگ رو از بقیه تمایز بدن یا یه هدف رو در مقابل یه پس‌زمینه‌ای با رنگ مشابه پیدا کنن.

نتایج نشون میده که در بزرگسالان تمایز رنگ‌ها از طریق چشم راست بهتر انجام می‌شه، یعنی با نیمکره‌ی چپ مغز پردازش شده که مرکز زبانه. ولی کودکان با نیمکره‌ی راست مغزشون بهتر عمل می‌کنن، که مربوط به فرآیندهای پیش‌زبانیه.

پژوهش نشون می‌ده که هر چی سنمون بیشتر می‌شه ما درکمون از رنگ رو از صافی زبان عبور می‌دیم به جای اینکه فقط ازواژه برای گفتنشون استفاده کنیم. این کفه‌ی ترازو رو سمت ایده‌ای که میگه زبان کنترل می‌کنه چه رنگ‌هایی می‌تونیم ببینیم سنگین‌تر می‌کنه.

دور و برتون رو نگاه کنین، آیا همه‌ی چیزهایی که اونجا هستن می‌بینین؟ یا فقط چیزهایی که واژه دارن؟! این علم نوپایی هست، و فلسفه‌ی نامشخصی داره. آیا ما نمی‌تونیم دنیای که پیش چشمامونه ببینیم؟ آیا انتخاب زبان کنترل می‌کنه چه چیزهایی رو بتونیم ببینیم یا نه؟ یا بحث چیزهایی هست که می‌تونیم توصیف کنیم؟ نشانه‌ها می‌گن که همه چیز رو نمی‌تونین ببینین، ولی حداقل چیزهایی که می‌بینین رو می‌تونین توصیف کنین.

==

پ.ن 1: من اخیرا با خواهرزاده‌ی جان خیلی ارتباط دارم، به این شدتی که این مقاله میگه نباید باشه، به هر حال بچه یه چیزهایی رو می‌پرسه این چیه! خوب اگه ما نبینیم که باید منفجر شیم، ولی خوب در مورد رنگ مقاله‌ی خیلی جالبیه، و خوب اون بخشی که از کودکی به بزرگسالی گذار می‌کنیم دقیقا کی هست؟ تو چه رنج سنی هست؟ بلوغ؟ هورمون‌ها چه تاثیری دارن؟

پ.ن 2: در مورد اشکال و مزه‌ها و سایر حس‌ها مثل صداها یا بوها هم میشه چیزهای مشابهی رو مطرح کرد، آیا مربعی که من می‌بینم مثلث یا دایره‌ی شما نیست؟ آیا مزه‌ی ترش من شیرین شما نیست؟ این سلایق مختلف رو توجیه میکنه یا سلایق مختلف این رو؟! به نظرم واقعا زبان محدودکننده‌ی خیلی چیزهاست ولی از طرفی زبان در راستای بقاء نسل بشر بوده، و خوب این یه تناقض ناامید کننده‌ی دیگه در بین این همه تناقضات ناامید کننده‌س!

  • مرتضی حقانی