ترجمهی مقالهای از سایت BigThink.
اِرواین دانِلد اِچ. هافمَن، استاد علوم شناختی دانشگاه کالیفرنیا، شک دارد که واقعیت همان چیزی باشد که ما فکر میکنیم. او میگوید، ما در یک ساختار ذهنی زندگی میکنیم، یک تخیل مفید، که اختراع خودمان است. مشکل این نیست که این ممکن است نمایش حقیقی واقعیت نباشد - در واقع، شاید لازمهی فرگشت (تکامل) باشد. پژوهش او، «انتخاب طبیعی و ادراکات حقیقی» در کنار خیلی مسائل دیگر نتیجه میگیرد که «اطلاعات ادراکی (آگاهی از اطلاعات حسی و فهم آنها) توسط انتخاب طبیعی شکل میگیرند که بازتابدهندهی سودمندی و کاربردپذیری باشند، نه نمایش حقیقت.»
خوانندگان همیشگی Big Think ممکن است اشخاص دیگری مثل آلوا نوی را بهیاد بیاورند، شخصی که اعلام کرد ذهن ما دنیاهای ما را میسازد. همانطوری که نوی نوشته، چیزی که میبینیم نوری است که از اشیاء بازتابیده میشود، نه خود اشیاء. چه کسی میداند سبزه واقعا چه شکلی است؟ ما فقط میدانیم که چیزی است که همهی رنگها را جذب میکند به جز سبز. وقتی جسمی نوسانی در فشار هوا ایجاد میکند که توسط یک واسطه به گوش ما میرسد که در آنجا رشتههای بسیار کوچک را تحریک میکند، آن نوسان را به عنوان یک صدا میشنویم. هر دو نمونه را میتوان تنها مکانیک دیدن و شنیدنمان تصور کرد، ولی حقیقت همان است، ما مستقیما چیز زیادی درک نمیکنیم. دنیایی که فکر میکنیم در آن زندگی میکنیم داستانی است از تجربیاتی که با این دو و سایر حواسمان داشتهایم. و از آنجایی که ما از درک الکتریسیته، امواج وای-فای، رنگها یا میدانهای مغناطیسی که سایر حیوانها درک میکنند ناتوانیم، چه کسی میداند که چه چیزهایی دیگری درست جلوی چشمانمان است که درک نمیکنیم؟ منطقاً، چرا خیال میکنیم که ما به اندازهی کافی واقعیات را درک میکنیم که در ازای آن بتوانیم فهم درستی از حقیقت آن داشته باشیم؟
نتیجهگیری هافمن دربارهی واقعیت عمدتا از مکانیک کوانتومی حاصل میگردد، جایی که سیستمها تنها زمانی تعریف میشوند که مشاهده شوند. بر اساس گفتهی فیزیکدان معاصر جان ویلر، «این دیدگاه که جهان در شرایط عادی مستقل از ما "وجود دارد" دیگر قابل تایید نیست.» هافمن تاسف میخورد که کسانیکه در زمینهی عصبشناسی و فلسفه ذهن کار میکنند عمداً پیشرفتهای فیزیک کوانتوم را نادیده میگیرند. او در گفتگویی یا مجلهی آتلانتیک گفته که "آنها از اینکه ویژگیهای کلاسیک فعالیتهای عصبی مستقل از مشاهدهگر است مطمئن هستند، نرخ جهش پالسها، قدرت اتصال سیناپسها، حتی شاید ویژگیهای حرکتی. ههی اینها مفاهیم کلاسیکی بر اساس فیزیک نیوتونی هستند، که در آن زمان مطلق است و اجسام به صورت مطلق وجود دارند. بنابراین عصبشناسان و فیلسوفان ذهن گیج میشوند که چرا نمیتوانند به پیشرفتی دست پیدا کنند.»
پژوهش «انتخاب طبیعی و ادراکات حقیقی» پاسخی بود به آنهاییکه مدافع این نظریه بودند که اگر ما واقعیت بیرونی را درک نمیکردیم سالها پیش منقرض شده بودیم. موضع هافمن که توسط پژوهش او تایید میشود، این است که ساختن یک جهانبینی کاربردی پیشنیاز بقاست - تصویری از جهان که موجودی را زنده نگه میدارد مهمتر از واقعیت عینی دقیق است. (اگر اساسا" قابل بحث باشد.)
ساختارهایی که ما میسازیم شاید به معنی واقعی کلمه حقیقی نباشند، اما خودش میگوید، «من این نشانهها را ایجاد کردم که مرا زنده نگه دارند، پس باید آنها را جدی بگیرم. ولی این یک نقص منطقی است که فکر کنیم چون باید آنها را جدی بگیریم، پس باید آنها را حقیقی تصور کنیم.» چیزی که او به عنوان قطارها و مارها معرفی میکند، میگوید، «مارها و قطارها، مانند ذرات در فیزیک، خصوصیاتی مستقل از مشاهدهگر بیرونی ندارند. ماری که من میبینم توصیفی است که توسط سیستم حواس من ساخته شده تا من را از پیامدهای متناسب با کارهایم آگاه کند.»
جا دارد به این نکته اشاره کنیم که اگر اجسام عمومی که ساختههای شخصی نیستند وجود ندارند، علم به مشکلی برمیخورد:
«ایدهی کاری که میکنیم اندازهگیری اجسامِ در دسترس همگان است، این ایده که وجود و هستی نتیجهی این حقیقت است که من و شما میتوانیم یک جسم را دقیقا در شرایط یکسان با نتایج مشابه اندازهگیری کنیم - بر اساس مکانیک کواتنومی کاملا واضح است که این ایده را باید فراموش کنیم. فیزیک به ما میگوید که اجسام فیزیکی عمومی وجود ندارند.» هر چه باشد، "مارها و قطارهای من بازنمایشهای ذهنی من هستند؛ مارها و قطارهای شما بازنمایشهای ذهنی شما.»
اینطور نیست که هافمن واقعیتهای ساختگی شخصی ما را بیارزش قلمداد کند. در حقیقت، اینها تنها چیزهایی است که داریم، ولی هر چه باشد واقعی بودن از نظر ما خیلی از حقیقی بودن دور است. «من ادعا میکنم تجربیات تنها سکهی حقیقی قلمروی هستی هستند. تجربیات زندگی روزمره - احساس واقعی من از سردرد، طعم واقعی شکلات برای من - واقعا گوهرهی نهایی واقعیت هستند.» و این فقط و فقط متعلق به اوست.
=
پ.ن: همانطوری که در پست قبلی اشاره شد، احساس واقعی شخصی از سردرد یا طعم شکلات برای هر کس میتواند یکتا باشد و بازهم نمایش حقیقی نیست، بنابراین توجیه انتهای مقاله بر اساس منطق خود مقاله زیر سوال است و بعید میدانم نویسندهی پژوهش اصلی نظراتی مشابه داشته باشد.


