مُحاق

خسوف

مُحاق

خسوف

همه‌اش خیال خام است!

نویسندگان

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

ترجمه‌ی مقاله‌ی BBC Earth

بسیاری از مارها کشنده هستند، پس  شاید اگر ترسی مادرزادی از آن‌ها داشته باشیم قابل توجیه باشد. ولی یک آزمایش جدید مدرک دیگری است بر اینکه نوزادان از مار هراسی ندارند. تصور کنید که نوزادی را به همراه یک مار و یک عنکبوت در یک اتاق قرار دهیم. آیا با این موجودات بازی می‌کند یا آن‌ها را کاملا به حال خودشان رها می‌کند؟ این یک سوال فرضی نیست بلکه پژوهشگران ترس فعالانه به دنبال پاسخ آن هستند. 

کاملا مشخص است که نوزادان حیوانات زنده را به نوع عروسکی‌شان ترجیح می‌دهند. یافته‌های این پژوهش نشان می‌دهد این قضیه در مورد مارها و عنکبوت‌ها نیز صادق است. پژوهش‌هایی از این دست، چشم‌اندازی جدید ار طبیعت ترس و چگونگی شکل‌گیری آن به ما می‌دهند. بر اساس پژوهش‌های جودی دلوچ، هراس‌پژوه دانشگاه ویرجینیا در شارلوتس‌ویلِ ایالات متحده که البته در پژوهش جدید نقشی ندارد، مار هراسی یکی از عمومی‌ترین و شدیدترین ترس‌های دنیاست.

ساده‌ترین نظریه که بسیاری از مردم هم آن را پذیرفته‌اند این است که ما به صورت مادرزادی از مارها می‌ترسیم. ایده این است که چون برخی مارها کشنده هستند، ما برای ترسیدن از آن‌ها تکامل یافته‌ایم. ظاهرا در همین راستا، تصاویری از مارها به همراه صداهای ترسناک یا شادی‌آور به نوزادان 11 ماهه نمایش داده شد. نوزادان به تصاویر مارها هنگامی بیشتر خیره شدند که صدای ترسناک می‌شنیدند.

پژوهشی دیگر به کمک چهره‌های ترسناک در مقابل چهره‌های شاد به نتایج مشابهی رسید، که باعث شد فکر کنیم نوزادان ترس را با مارها ارتباط می‌دهند. به هر حال این پژوهش‌ها مدارک مستحکمی نبودند، و ما نمی‌توانیم از کودکان بپرسیم که آیا واقعا از مارها می‌ترسند یا نه؟

پژوهشی جدید دوباره واکنش نوزادان به مارها را ارزیابی کرده است. مولفان این پژوهش سعی دارند این نظریه را که نوزادان، و در نتیجه خود ما، به صورت مادرزادی مارهراسی داریم تغییر دهند. این گروه واکنش‌های فیزیولوژیکی نوزاد هنگام مشاهده‌ی فیلم‌هایی از مارها و فیل‌ها را اندازه‌گیری کردند، در کنار هر دو صدای ترسناک و شاد. سپس آن‌ها نوزادان را تحریک می‌کردند تا ببینند آن‌ها چه واکنشی از خود نشان می‌دهند. آن‌ها به نوزادان یک "کاوشگر جاخوردن1" را نمایش می‌دادند، که در این مورد یک نور بسیار روشن غیرمنتظره بود هنگام تماشای فیلم. جاخوردگی‌ای از این دست اگر نوزادان پیش از آن ترسیده باشند، شدیدتر است: دقیقا مانند زمانی که ما فیلم ترسناک می‌بینیم، و بیشتر از جا می‌پریم، اگر نگران و عصبی باشیم. یکی از نویسندگان مقاله، ونسا لوبو، از دانشگاه راتگرز در نیوجرزی ایالات متحده می‌گوید: «چیزی که ما از واکنش یکه‌خوردن اون‌ها فهمیدیم اینه که وقتی که فیلم مار رو می‌دیدن شدیدتر نبود، حتی وقتی در کنارش یه صدای ترسناک هم پخش می‌شد." 

یافته‌های این پژوهش در مجله‌ی روانشناسی تجربی کودکان چاپ شده است.

عملا واکنش یکه‌خوردن نوزادان کمتر بود. واکنش قلبی آن‌ها هم کمتر بود، که نشان می‌دهد نوزادان نترسیده بودند. به عبارت دیگر، با وجود آن‌که نوزادان توجه بیشتری به مارها کردند، اما این توجه منجر به ترسیدن نشد. لوبو انتظار چنین نتیجه‌ای را داشت. نوزادان انسان و میمون علاقه بیشتری به مارهانسبت به  سایر حیوانات از خود بروز می‌دهند، که نشان می‌دهد مارها یک جورهایی ویژه و خاص هستند.

این علاقه و توجه بیش از اندازه به مارها به سادگی پتانسیل تبدیل شدن به ترس در شرایط خاص را دارد. نوزادان مار هراسی مادرزادی ندارند، دلوچ تایید می‌کند. «بلکه، یک آمادگی برای یافتن مارها و واکنش سریع به آن‌ها دارند.» به عنوان نمونه، پژوهش‌ها نشان دادند که نوزادان خیلی زود حضور مار را در یک عکس در کنار بسیاری از عکس‌های بدون مار تشخیص می‌دهند.

خیلی زودتر از آن‌که این ترس نهادینه شود، برای لوبو روشن است که ترس از عنکبوت‌ها و مارها به صورت فرهنگی منتقل می‌شود. «ما خیلی زود واکنش‌های مشخصی به مارها نشان می‌دهیم، که یعنی آن‌ها ویژه هستند، ولی به نظر نمی‌رسد این موضوع به شکل‌گیری ترس از همان ابتدا ارتباط داشته باشد،» او می‌گوید. «ممکن است توجه و علاقه‌ی بیشتر به چیزی فرآیند فراگیری ترس را در آینده ساده‌تر کند. باعث می‌شود آسان‌تر بترسیم.» لوبو می‌گوید این نشانه‌ی خوبی است که ما در راستای هراس مادرزادی از چیزهای خاصی تکامل نیافته‌ایم. «این‌که ترس‌های نهادینه داشته باشیم نشانه‌ی تطابق‌پذیری نیست،» او می‌گوید، زیرا این باعث می‌شود یک نوزاد میل به کاوش به چیزهای تازه را از دست بدهد. به جای آن، ما برای یادگیری سریع ترس از پیزهای خطرناک تکامل یافته‌ایم.

==

1 Startle Probe



پ.ن: آنطور که من این مطلب را فهمیدم، البته با مطالعه‌ی منابع دیگر مثل این، این است که گونه‌ی فعلی انسان، و حتی میمون‌هایی که الان منقرض نشده‌اند، از همان کودکی توجه خاصی به مارها دارند و قابلیت شناسایی سریع مار را دارا هستند. با توجه به نظریه تکامل، و با توجه به اینکه گونه‌های فعلی از نخستی‌هایی که همه از آفریقا، که مرکز مارهای سمی و کشنده است، تکامل یافته‌اند، انسان‌ها و میمون‌هایی که ژن شناسایی سریع مار را دارا بودند، پس از اینکه به صورت فرهنگی یا تجربی از خطرات مارها آگاه می‌شدند، راحت‌تر می‌توانستند از خودشان در مقابل آن‌ها محافظت کنند، پس امکان زنده ماندشان بیشتر بود، و به همان نسبت امکان تولید نسل و انتقال ژنشان به نسل‌های بعدی. این یک مثال بسیار جذاب فرگشت یا تکامل است! جالب است بدانید مارها هم به سرعت در برابر انسان حالت آماده‌باش به خود می‌گیرند، و همچنین از قابلیت تمایز و تشخیص انسان‌ها برخوردار هستند. مارها دارای شخصیت‌هایی نظیر بی‌باکی، خجالتی، آغوش گیرنده و گوشه‌گیر می‌باشند.آن‌ها با شما ارتباط مراوده می‌کنند. آن‌ها بسیار پیچیده‌تر از آنی هستند که به نظر می‌رسند، و ترس ما از مارها (حداقل 1/3 از جمعیت جهان دچار مارهراسی  یا Ophidiophobia هستند که بیشترین نوع هراس گزارش شده است)، در کنار شناسایی سریع آن‌ها شاید یکی از اصلی‌ترین دلایلی باشد که من و شما الان اینجا این مطلب را نوشته یا می‌خوانیم، یعنی دلیل اصلی بقاء گونه‌ی انسان! چیزی که البته درباره‌ی موجودات دیگری مثل حشرات و به ویژه عنکبوت‌ و عقرب نیز صادق است.

  • مرتضی حقانی
  • ۱
  • ۰

ترجمه‌ی مقاله‌ای از BigThink

پیرمرد در حال نواختن گیتار

یادتان می‌آید وقتی بچه بودید تعطیلات تابستان گویی سال‌ها طول می‌کشید و یا دقایق آخر روزهای مدرسه، ساعت‌ها؟ الان به نظر می‌آید روزها به سرعت برق و باد می‌گذرند، و تعطیلاتی که روزها یا هفته‌ها طول می‌کشید گویی در چند ساعت تمام می‌شوند. این یک تجربه‌ی انسانی همگانی است. البته که سن ما تاثیری روی گردش زمین به دور خورشید ندارد. پس چرا به نظر می‌رسد زمان هرچه بیشتر عمر می‌کنیم سریع‎تر می‌گذرد؟ نظریه‌های بسیار زیادی وجود دارند که بینشی کلی به ما می‌دهند. ولی هنوز یک قانون مشخص علمی یافت نشده است.

در سال 1877، "نظریه‌ی نسبت1" متولد شد، که می‌گوید که ما بازه‌های زمانی را نسبت به کل مدت زمانی که زنده بوده‌ایم مقایسه می‌کنیم. نام دیگر این نظریه، "نظریه‌ی تناسب2" است، ایده‌ی کلی این است که هر چه سن‌مان افزایش می‌یابد، حس ما به زمان حال در مقایسه با کل چرخه‌ی زندگی‌مان کوتاه‌تر به نظر می‌رسد. پس در کودکی، یک سال به سادگی به اندازه‌ی بی‌نهایت طول می‌کشد چون بخش عمده‌ای از کل زمانی که زنده بوده‌ایم را در بر می‌گیرد.

همچنان که سال‌ها می‌گذرند، چون تعداد بیشتری از آن‌ها را پشت سر گذاشته‌اید، یک سال دیگر به نظر کمتر قابل توجه می‌آید. شما توجه کمتری به آن می‌کنید و در زنجیره‌ای از سال‌ها محو می‌گردد، که باعث می‌شود فکر کنید زمان سریع‌تر می‌گذرد. ویلیام جیمز در سال 1890 در کتابش با نام "اصول روانشناسی"، این مسئله را اینگونه توضیح می‌دهد - هر چه پیرتر می‌شویم تجربیات بدیع کم و کمتری برایمان اتفاق می‌افتد، و برای همین گویی زندگی تندتر پیش می‌رود.

برخلاف جوانان که همه‌چیز را با رنگی نو می‌بینند، هر چه سنمان بالا می‌رود، کمابیش با همه‌ی جنبه‌های محیط آشنا می‌شویم، بنابراین نکته‌بینی کم کم از بین می‌رود. جیمز به خوبی اشاره می‌کند، «روزها و هفته‌ها به آرامی محو می‌شوند...سال‌ها تهی شده و نابود می‌گردند.» برای همین است که اولین سفر بزرگ‌تان در دوران کودکی به دریا، فرضاً در دو هفته، به نظر ماه‌ها طول کشیده است، چون سرشار از ماجراجویی‌های تازه است. ولی اگر در 20 سال گذشته به همان ساحل رفته‌اید، هنوز روی صندلی راحتی‌تان ننشسته‌اید که وقت برگشتن به خانه فرا رسیده است.

برخی روانشناسان به یاد جیمز این پدیده را بررسی کرده‌اند. والاک و گرین در دهه‌ی 60 میلادی درک جوانان 18 تا 20 ساله از زمان  را با شرکت‌کنندگان 71 سال به بالا مقایسه کردند. هر گروه با یکسری تشبیهات پیشنهادی پژوهشگران مواجه می‌شد. افراد جوان بیشتر تمایل به انتخاب تشبیهات ثابت و تغییر ناپذیر برای زمان داشتند، در حالی‌که افراد پیر آن‌هایی را که به سرعت و تندی مربوط می‌شد انتخاب می‌کردند.


فقدان تازگی و شگفتی یکی از نظریات درباره‌ی افزایش سرعت زمان با بالا رفتن سن است.

همان‌گونه که نظریات وابسته اشاره می‌کنند، بین 15  تا 25 سالگی بیشتر تجربیات شکل‌دهنده‌ی شخصیت ما اتفاق می‌افتند، همچون اولین بوسه، اولین عشق، و الی آخر. این باعث ایجاد یک "برآمدگی خاطرات3" می‌شود. هرچه از این برآمدگی دورتر می‌شویم، فکر می‌کنیم زمان تندتر می‌گذرد.

این جریان با پدیده‌ای به نام «تلسکوپی» مرتبط است، که گمان می‌کند «اتفاقات مهم به زمان حال نزدیک‌تر از آن‌چه واقعا هستند به نظر می‌رسند.» به عنوان نمونه، در آوریل سال گذشته، دوستی مرا با این حقیقت روبه‌رو کرد که کرت کوبین بیش از 20 سال است که مرده است. من از این خبر آشفته شدم. موسیقی‌دان برجسته‌ی نسل من، گویی همین دیروز بود که خبر خودکشی غم‌انگیزش را از اخبار شنیده بودم.

در سال 2005 دو پژوهشگر آلمانی دانشگاه لودویگ-ماکسیمیلیان مونیخ پژوهشی پیشگامانه در زمینه‌ی درک از گذر زمان انجام دادند. 499 فرد بین 14 تا 94 ساله در این پژوهش شرکت کردند. در بخش اول، از داوطلبان خواسته شد که به یکسری سوال درباره‌ی اینکه زمان تند یا کند می‌گذرد پاسخ دهند. پاسخ‌ها از "خیلی آرام" تا "خیلی تند" متغیر بودند.

شرکت‌کنندگان بین 20 تا 50 سال گذر زمان را با تندی و سرعت درک می‌کردند. شگفت‌انگیز آن‌که این پدیده تا 90 و چند ساله‌ها ادامه داشت. پژوهشگران معتقدند نیازهای آموزشی، شغلی و خانوادگی افراد بین 20 تا 50 سال منجر به «فشار زمان» گردیده، احساسی که شخص مسئولیت‌های زیادی دارد و زمان کافی برای انجام دادن آن‌ها ندارد. این دلیلی است که فکر می‌کنیم زمان سریع‌تر از قبل می‌گذرد، به ادعای پژوهشگران. پژوهش‌های آتی نشان دادند که «فشار زمان» در حقیقت یک پدیده‌ی فرافرهنگی4 است.

نداشتن زمان کافی برای انجام وظایف و مسئولیت‌ها یا «فشار زمان» ممکن است باعث توهم گذر سریع‌تر زمان شود.

قطعا زیست‌شناسی ما هم در این قضیه نقش دارد، به‌ویژه سوخت و سازِ ما. هر چه پیرتر می‌شویم سوخت و ساز ما کندتر می‌شود. تنفس و ضربان قلب ما همین مسیر را می‌پیمایند. سوخت و ساز تندتر شاید منجر به تجربه‌ی نشانه‌های زیستی بیشتری گردند، که احساس گذر رمان را تحت تاثیر قرار می‌دهند، و باعث می‌شوند زندگی واضح‌تر به نظر برسد و کندتر حرکت کند، در حالی‌که نشانه‌های زیستی کمتر ممکن است باعث کاهش طراوت شوند.

توضیح شیمیایی‌عصبی5 آن در سطح دوپامین مغزمان نهفته است. دوپامین پیام‌رسانِ عصبی‌ِ سرخوشی است که احساس خوشبختی و پاداش به ما می‌دهد. هر چه پیرتر می‌شویم، سطح دوپامین به طور یکنواخت کم می‌شود. این در کنار نبودن انگیزه‌های نو ممکن است روی دید ما از گذر زمان تاثیر بگذارد.

یکی از چیزهایی که پدر و مادر از آن لذت می‌برند، دیدن صورت کودکشان است، زمانی‌که با چیزی برای اولین بار مواجه می‌شود. پدر و مادرها به طور غیرمستقیم همان احساس را تجربه می‌کنند. برای طولانی کردن تجربیات لذت‌بخش در زندگی شخص و جلوگیری از گذر تند آن‌ها، می‌توانیم از حواسمان6 برای این‌که کاملا در زمان حال بمانیم استفاده کنیم. همچنین می‌توانیم با به‌کارگیری خاطرات و تجربیات خوب گذشته مجددا درخشش آن‌ها را حس کنیم، و یا برای آینده برنامه‌ریزی‌شان کنیم و به صورت دوره‌ای بیاندیشیم که چقدر لذتبحش خواهد بود. این ساختن هیجان به نوعی گذر زمان را کندتر می‌کند.

روش دیگر، به طرز آگاهانه در زمان حال بودن با تمرین تمرکز حواس است. وقتی مغز ما برانگیخته می‌شود، زمان به نظر کندتر می‌گذرد. یادگرفتن چیزهای جدید یا شرکت در تجربیات نو می‌تواند گذر زمان را کندتر کند. کلام عاقلانه‌ی فریس بولر را مد نظر قرار دهید، «زندگی مثل برق و باد می‌گذرد. اگرهر چند وقت یکبار نایستید و اطرافتان را نگاه نکنید، ممکن است از دستش بدهید.»

==

1 Ratio Theory

2 Proportional Theory

3 Reminiscence Bump

4 Cross Cultural

Neurochemical

6 Senses

پ.ن: درباره‌ی نظریه‌ی فشار زمان، به اعتقاد من به تنهایی پاسخگو نیست، البته قطعا تاثیرگذار است ولی در کنار بقیه نظرات می‌تواند نقش ایفا کند.


  • مرتضی حقانی