مُحاق

خسوف

مُحاق

خسوف

همه‌اش خیال خام است!

نویسندگان

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۷ ثبت شده است

  • ۰
  • ۰

سال اول دانشگاه بودم، زیر زمین خانه‌ی پدربزرگ، در همسایگی یک پسر دایی نه چندان دلچسب (نه اینکه بچه بدی باشد یا از او بدم بیاید ولی هیچ زمانی را به یاد ندارم که با او به اصطلاح مچ باشم)! یک خط تلفن کشیده بودم تا اتاق خودم، نه که درست و حسابی کابل‌کشی شده باشد، یک کابل همینطوری کشیده بودم آورده بودم داخل اتاق، ول هم بود، گمانم با یکی دو تا میخ دوپا در کل مسیر ۱۵-۲۰ متری سر و تهش را هم آورده بودم. آن وقت‌ها خبری از ADSL نبود، اینترنت همراه که هیچ، موبایل هم اگر داشتی خیلی خفن محسوب می‌شدی، خبری هم از تالیا و ایرانسل نبود هنوز، خلاصه اینترنت که تازه ۲ ۳ سالی بود به خانه‌های عموم راه پیدا کرده بود، از طریق Dial Up بود، با همان صدای نوستالژیکش. عصرهای بهاری و تابستان را یادم می‌آید، وقتی که از دانشگاه برمی‌گشتم، آلبوم نقاب سیاوش قمیشی که نسبتاً جدید بود را پخش می‌کردم، می‌رفتم پای چت‌روم‌های یاهو مسنجر، دیگر همه کاری می‌کردیم، از مخ‌زنی تا بوت کردن ملت از روم‌ها و هک کردن با ساب سون  که این آخری مهم‌ترین مرحله‌اش جا زدن خودت جای یک دختر بود تا مرحله اول که Social Engineering باشد را به درستی انجام دهی. گاهی که پدربزرگ و مادربزرگ می‌رفتند سفر، پسرخاله‌جان از شمال می‌آمد و عشق می‌کردیم، با همان اینترنت ذغالی دایال آپ جدیدترین آهنگ‌های Bomfunk MC's را دانلود می‌کردیم و آنقدر گوش می‌دادیم که حالمان بد شود (آن وقت‌ها خوراکمان eMule بود هنوز خبری از تورنت نبود.)، سیگار وینستون پایه بلند می‌کشیدیم (از تابستان سوم دبیرستان با هم شروع کرده بودیم، خیلی کم، تک و توک، تفریحی!)، می‌رفتیم بازارهای کامپیوتری جدیدترین بازی‌های را دید می‌زدیم، یکی دو تا می‌خریدیم که تست کنیم و خیلی وقت‌ها هم تفریحات چت رومی مشترک... بوت کردن را یادش دادم ولی یک بار سوتی بدی داد و ID اصلی‌اش بن شد، شاید بدترین حس دنیا! چون خودم هم بعدترها با یک کلیک اشتباه این بلا سرم آمد، mori_5275 عزیزم رفت...

من همیشه اواخر بهار و اوایل تابستان را بی‌اندازه دوست داشتم، از زمانی که مدرسه‌ها تعطیل می‌شد، می‌رفتم توی حیاط و برای مادرم بهار نارنج جمع می‌کردم، که برایمان مربا و شربت درست کند، از همان روزها عاشق عصرهای خرداد و تابستان شدم. بعدترها کلی خاطره با پسرعمه‌ها و پسرخاله و خیلی از دوستان کودکی، بعدترش که رفتیم قم با بچه‌های قم، پاسور بازی و قلیان کشی و فوتبال جورابی و کلوپ پلی استیشن که از زیر بار درس و کتابخانه  و کنکور فرار کنیم، بعدترش دوباره خاطرات خانه پدربزرگ با پسرخاله و دوست‌دخترهای تلفنی که فقط یکی‌شان را دیدم، آن هم فقط یک بار، بعدترش خاطرات مغازه پسرعمه و ماشین پدر را  پیچاندن و صبح‌ها که پسرعمه نبود مغازه را به گند کشیدن با فامیل‌های مشترک، الان هم هرزچندگاهی یاد آن روزها که می‌افتم، نقاب قمیشی را پخش می‌کنم، یا چندتایی آهنگ از DJ Bobo یا Bomfunk MC's، می‌روم به بهترین روزهای زندگی، به بی‌دغدغه‌ترین‌هایش، به تعبیر عامیانه به‌تخمم‌ترین‌هایش! 


  • مرتضی حقانی